X
تبلیغات
وبلاگ بیژن خزایی خبرنگار

وبلاگ بیژن خزایی خبرنگار

فرهنگی اجتماعی.ادبی

گاه گاهی از خیالت غرق باران می شوم

همدم ساز وندیم چشمه ساران می شوم

تا که بر زخم فراقت مرهم وصلی نهم

راهی شبهای تار می گساران می شوم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:21  توسط بیژن خزایی   | 

دوخته چشمای سیاشو به دورا به ته دشتا                                                                                  

عاشق دختر نوره ،پسر قشنگ سرما                                                                                         

همه ی رویاش همینه تو دست آفتاب بخوابه                                                                                

دستای نوازش نور روی شونه هاش بتابه                                                                                     

توی خواب و رویا هرشب،خورشیدو بغل می گیره                                                                           

اما تعبیر بشه این خواب ،طفلکی عاشق می میره                                                                        

زمین بی رحم کوچه دست پاهاشو می بنده                                                                                

وقتی که خورشید میاد و زیرلب به اون می خنده                                                                           

حالا خاموشه هیاهو،کسی این دور و ورا نیس                                                                              

خورشیدم وسط کوچه اس،خبر از بچه ی ما نیس!                                                                         

ذره ذره ی وجودش توی این گرم دقایق                                                                                        

پر کشیده سو ی خورشید ،آدم برفی عاشق

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:49  توسط بیژن خزایی   | 

 یغماگلرویی عزیز

                                                                       

 خاتون ناز قصه ها ازتو کتاب بیرون نیای                                                                                    

دنیای ماعوض شده دلگیر می شی اینجا بیای

اینجا سواری نداریم نازنگاتو بخره

پیغومی از چشای تو به شاه قصه ببره

فرهادهای کتاب ما فقط به ریشه می زنن

با بیستون غریبن و به عشق تیشه می زنن

اینجا کمونی نداریم البرز نشونی نداریم

صدتا کمون و آرشو گرو نونی می ذاریم

خاتون ناز قصه ها از تو کتاب بیرون نیای

دق می کنی ویرون می شی بچه نشی اینجا بیای

اینجا کسی ازدیدنت مجذوب وشیدا نمی شه

یه دنیا لیلا بیاری مجنونی پیدانمی شه

اسب سفید قصه رو توشهر ما رو نکنی

ستار هاش تو خالی ان به این شبا خو نکنی

دنیای ما سنگی شده به پریا  پا نمی ده

دلش پراز تاریکیه به خوبیا جا نمی ده

آدمای تو شهر ما آوازوتنها می ذارن

گور هزار ترانه رو روشعر یغما می کارن

خاتون بمون تو قصه ونری ازاین دل خراب

منم ببر توقصه ها نذاربمیرم تو سراب

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 15:34  توسط بیژن خزایی   | 


 ضرب المثل   

 

 

آنجا که عرب نی انداخت   

 

 

 

 ضرب المثل " آنجا که عرب نی انداخت  " معمولا در جایی استفاده می شود که می خواهند سرنوشت نامعلومی را برای کسی توصیف یا ترسیم کنند

در دوران  گذشته که از ساعت و حساب نجومی در شبه جزیره ی عربستان خبری نبود، وسعت و همواری  بیابان و عدم وجود قلل کوه در این منطقه مانع از آن بود که بتوان ساعت و زمان دقیق شب و روز را تعیین نمود و مردم برای انجام مناسک و عبادت های خود ،  نمی توانستند که آیا هنوز روز است و یا غروب  شده است. کوهی هم که آخرین شعاع خورشید را در قله ی آن بتوان دید در آن حوالی مطلقا وجود نداشت.
در آن هنگام افراد مخصوصی بودند که برای آن که معلوم کنند که آیا هنوز اثری از خورشید موجود است یا نه، ان افراد  بیرون  از آبادی ها نی ها ( یا نیزه هایی ) را تا آن جا که می توانستند به هوا پرتاب می کردند و اگر اشعه خورشید به نیزه برخورد می کرد آن ساعت را هنوز روز و در غیر آن صورت  غروب به شمار می آوردند.

از آن جا که این " نی پرانی " در بیرون از آبادی و در صحرا و بیابان انجام می گرفت، عبارت "  آنجا که عرب نی انداخت " را امروز برای کنایه از جایی که متروک و فاقد آب و آبادی است به کار می گیرند و به جای گفتن " برو  به جایی که برنگردی "  از آن استفاده می کنند. و با گفتن " رفت آنجا که عرب نی انداخت "  ناپدید و گم و گور شدن و یا وخیم شدن وضع کسی را  توصیف می کنند.

وجه تسمیه   

خر ما از کرگی دم نداشت

 

  

 

مردی خری دید که در  چاه افتاده بودد و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده بود.
 برای کمک کردن  دُم خر گرفت و کشید . ناگهان  دُم از جای کنده آمد و صاحب خر  تاوان و خسارت می خواست.

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، اما  بن بست بود. خود را به خانه ایی درافکند. زن حامله ای که  کنار حوض  چیزی می شست از آن هیاهو ترسید  و بچه اش را سِقط کرد . صاحبِ خانه  نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی پایین پرید که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را  در انتظار نوبت معاینه در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در دم جان داد. پدر مُرده نیز به  صاحب خانه  و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، که به ستوه  آمده بود، خود را به خانه قاضی افکند .
 قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیهِ مسلمان نصف دیه یهودی نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان  یک چشم  اورا کور کنی  !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم شد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک  نیز  صلاح را در  گذشت دید  اما به پرداخت سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم شد.
چون نوبت به شوهر آن زن رسید که از وحشت جنینش را سقط کرده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در عقد ازدواج  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و شروع  به دویدن کرد .
قاضی فریاد زد  : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
من شکایتی ندارم .برای  محکم کاری می روم مردانی با بیاورم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نداشته است. 



 

چوب توی آستین کردن  

 

 

  

 

  

 

 

این عبارت را به هنگام تهدید کسی به تنبیه شدن  به کار می گیرند.

یکی از انواع تنبیه خلاف کاران که تا دوره ی قاجار  نیز رایج بود،  چوب در آستین کردن وی بوده است. ترتیب آن نیز چون این بود  که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و سپس چوبی  محکم و خم نشدنی را به موازات دست های محکوم از یک آستین لباس او وارد کرده و از آستین دیگرش خارج می کردند. سپس مچ دست ها را با طنابی محکم به آن چوب می بستند تا محکوم دیگر نتواند دست هایش را به چپ و راست یا بالا و پایین حرکت دهد و یا آن ها را خم کند.
پس از آن،  مدتی او را  در جایی رو باز نگاه می داشتند تا پشه و مگس و دیگر حشرات مزاحم و چندش آور بر سر و صورتش بنشینند و او نتواند آن ها را از خود براند.
دست های محکوم به دلیل بی حرکت ماندن پس از مدتی کرخت و بی حس می شد و هجوم و حملات پشه ها و مگس ها بر سر و صورتش آن اندازه ناراحت کننده و چندش آور می گردید که دیری نمی گذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و درخواست عفو و بخشش می کرد.



 

وجه تسمیه  

خر کریم را نعل کردن 

 

 

 

هرگاه کسی برای رسیدن به مقصودش به کسی رشوه یا باج و یا حق و حساب بدهد، به کنایه درباره ی او می گویند: « خر کریم را نعل کرده است»، یعنی متصدی مربوطه را با رشوه راصی کرده و به مقصود رسیده است.

در دوران گذشته بسیاری از سلطان ها و پادشاهان ایران و جهان در دربار خود افراد دلقک و مسخره پیشه ای داشتند که با حاضر جوابی ها و شیرین کاری ها به ویژه متلک های نیشداری که به حاضران جلسه می گفتند، شاه را می خنداندند و موجب انبساط خاطرش می شدند. دلقک ها اجازه داشتند به هر کس هر چه دلشان خواست بگویند با این شرط که در بذله گوویی و مسخرگی های خود نمکی داخل کنند. کریم شیره ای در دربار ناصرالدین شاه می زیست و چون  در حاضر جوابی و بذله گویی ید طولایی داشت مورد توجه ناصرالدین شاه واقع شد و در دربار و خلوت او نفوذ کرد.

ناصر ناصرالدین شاه خود زیاد اهل شوخی نبود و کریم خان را به این علت دلقک دربار کرد تا به اقتضای موقع و سیاست روز بتواند برخی از رجال و درباریان با نفوذ را را با نیش زبان و متلک هایش تحقیر و کوچک کند. 

کریم شیره ای خری داشت که همیشه بر آن سوار می شد و به دیدار دوستان و آشنایان و به دربار می رفت.
خر کریم شکل و ریخت مسخره ای داشت و کریم جل و پالان را طوری بر پشتش می گذاشت که هرگاه بر خر سوار می شد همه از آن شکل و هیئت می خندیدند. 

 کریم تنها به کسانی که مورد توجه شاه بودند متلک و ولیچار نمی گفت و درباریان و رجال دیگر  برای آن که از نیش زبان او در امان باشند هر کدام باج و رشوه ای به او می دادند. آنانی هم که از این دلقک خوششان نمی آمد و حاضر هم نبودند چیزی به کریم بدهند شکایت به ناصرالدین شاه می بردند و شاه نیز همیشه پس از شنیدن متلک کریم به آن ها نخست با صدای بلند قهقهه می زد و سپس در جواب شاکی می گفت: « به جای گله و شکایت برو خر کریم را نعل کن» ، یعنی چیزی به او بده تا از شر زبانش در امان باشی.
و بدبن ترتیب عبارت کریم و خرش به معنای باج و رشوه دادن به کسی برای رسیدن به مراد ضرب المثل شده است.

 

وجه تسمیه 

 جنگ زرگری  

 


 جنگ زرگری جنگی ساختگی و دروغین میان دو تن برای فریفتن شخص سوم است.

این جنگ  که در ایام قدیم یکی از حیله های زرگران  برای فریفتن مشتری و فروختن زیورآلات به او بوده است، رفته رفته از بازار طلافروشان فراتر رفته و در ادبیات فارسی به صورت اصطلاح درآمده است.

جنگ زرگری بدین صورت بوده است که هرگاه مشتری به ظاهر پولداری وارد دکان زرگری می شد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر پرسشی می کرد، زرگر فورا بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می کرد و به شکلی ( مانند علامت و چشمک یا فرستادن شاگردش ) زرگر  همسایه را خبر می کرد تا وارد معرکه شود.

زرگر دوم به بهانه ای خود را نزدیک می کرد و به مشتری می گفت که همان جواهر را در مغازه اش دارد و با بهای کم تری آن را می فروشد ( این بها کم تر از بهای زرگر اولی اما هنوز بسیار بالاتر از بهای اصلی جواهر بود)

در این حال زرگر اولی آغاز به جنگ و جدل با زرگر دومی می کرد و به او دشنام می داد که می   خواهی مشتری مرا از چنگم در آوری و از این گونه ادعاها. زرگر دوم هم به او تهمت می زد که می خواهی چیزی را که این قدر می ارزد به چند برابر بفروشی و سر مشتری محترم کلاه بگذاری .

در این گیرو دار چنان قشقرقی به راه می افتاد و جنگی درمی گرفت که مشتری ساده لوح که این صحنه را حقیقی تلقی می کرد بی اعتنا به سروصدای زرگر اول به مغازه ی زرگر دوم می رفت و جواهر موردنظر را بدون کم ترین پرسش و چانه ای از او می خرید و نتیجه آن بود که مشتری ضرر می کرد و دو زرگر سود به دست آمده را میان خود تقسیم می کردند .


جه تسمیه 

 

                 

  پته اش روی آب افتاد  

 

این ضرب المثل  را برای کسی به کار می برند که رازش فاش و مشتش باز شده باشد.

در گذشته که لوله کشی آب وجود نداشت و آب مورد نیاز مردم در جوی های سر باز جریان داشت، در هر جا که لازم می آمد تا مقداری از این  آب جاری به درون کوچه های مسیر و یا خانه های مسکونی جریان یابد، سد کوچکی از جنس چوب که آن را « پته » می نامیدند در درون جوی قرار می دادند و آب را به درون آب انبارها می راندند.تا به مصارف روزانه برسد.
به هنگام کم آبی یا خشکسالی بسیار پیش می آمد که افرادی خارج از نوبت خود، در نیمه های شب  با نهادن پته ای بر سر راه آب،  مسیر آن را عوض کرده و آب را می دزدیدند. طبیعی  است که در آن نیمه های شب کمتر کسی متوجه ی آبدزدی آنان می شد، مگر آن که فشار آب گاهی موجب می گردید تا پته از جای خود کنده شده  و روی آب بیفتد و با دیده شدن آن در جاهای دیگر راز ایشان فاش می شد.
از آن جا که این عمل در فلات کم آب ایران بسیار تکرار می شد رفته رفته عبارت پته ی کسی روی آب افتادن نیز هم معنا با  فاش شدن راز کسی به صورت اصطلاحی در میان مردم رایج شد.


 

وجه تسمیه : 

 «آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد»  

 

 

 ضرب المثل «آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد»  کنایه از آن است  که  برایت نقشه شومی کشیده ام .
این عبارت از آنجا شهرت یافته است که  ناصرالدین شاه سالی یکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری می پخت و خودش هم  در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد.
در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عدهای دیگهای بزرگ را روی اجاق می گذاشتند و هرکس برای تملق و تقرب نزد ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. اعلیحضرت هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از آن بالا نظارهگر کارها بود.
سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.
بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده م یشد و او می بایست کاسه  را از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد.
کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.

پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد برای تامین هدیه برای شاه حسابی به زحمت می افتاد.
به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد!


 وجه تسمیه  

این عبارت کنایه ار آن  بد شانسی و بد اقبالی است که ناگهانی دامنگیر کسی  می شود و همه  رشته ها را پنبه می کند.
بز بیاری از اصطلاحات بازی سه قاپ است که در گذشته از بازی های مورد علاقه ی طبقات پایین اجتماع بوده است، زیرا هم وسائل و تشریفات خاصی لازم نداشت و هم بازی مشغول کننده ای بود. این بازی همان گونه که از نام آن پیداست با ریختن سه قاپ انجام می شد که به آن ها جیک، اسب و خر  می گفتند و نتیجه ی قاپ ریختن ِ هر یازیکن بسته به آن داشت که چه شکلی از حالات ترکیبی این سه قاپ پیدا شود. اشکالی را که بازیکن با آن ها دور را می برد نقش می نامیدند. اشکال خنثی را که نه برد بود و نه باخت و تنها نوبت بازی را به بازیکن بعدی می داد بهار می گفتند و آن اشکالی را که موجب باخت بازیکن می شد و او را مجبور به پرداخت مبلغ شرطبندی می کرد بز می نامیدند و پیش آمدن آن را بز بیاری می گفتند که نهایت بد شانسی بود، زیرا مبلغ باخت در این بازی معمولا بسیار بالا بود.







+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 4:44  توسط بیژن خزایی   | 

مست و مد هوش از لبت باده و جامم شده است

هیزم خاک درت آتش نامم شده است

شوق دیدار و وصالت به دلم شعله فکند

یادبتخانه تو ذکر مدامم شده است

دوش می خواند به گوش همه ی جان ودلم

نام  بتخانه تو سجده ودامم شده است


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:20  توسط بیژن خزایی   | 

هوای خواب امشب در برم نیست

سحر خوابی است که دیگر در سرم نیست

فقط اهی که از سینه روان است

گهی گوید که مرگ همبسترم نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 19:39  توسط بیژن خزایی   | 

مردی كه در بعدازظهری ساكت
                        باغچه‌اش را آب می‌داد
            ناگهان به ياد آورد كه مُرده .

لحظه‌ای بعد
            سايه‌ها و صداهای بعدازظهر يكی می‌شوند
        و يك‌ريزی فراموشی
                        همه‌چيز را می‌بلعد .

مانده‌ای و به دقت نگاه می‌كنی :
                        هيچ اثری از او نيست .


و چند روز فكرِ مرا می‌گيرد
                فكرِ كسانی كه هرگز
                                        وجود نداشته‌اند




لحظه‌ای دلم می‌خواست به شكلِ زن‌ِ سابقِ آن مرد دربيايم
                از كنار او بگذرم
                          و مرد سراسيمه شلنگِ آب را رها كند
بدوَد
            زن بايستد بگويد
                            بيست سال …
                                        بيست سال …
                                                    بيست سال …
بيست سال …
                                …
زن آن‌جا می‌ايستد
                    اصلاً حرفی نمی‌زند
مرد با هول و هراس به تن‌ِ خود لباس‌های خود
                                            دست می‌كشد
                                و سعی می‌كند باور كند .


مثلِ جريان‌ِ دو مِه
                        آن‌دو در هم شناور می‌شوند .


و من می‌مانم
                با كاغذی كه در آن
                                هيچ‌وقت
                                        هيچ اتفاقی
                                                نمی‌افتد

شب گذشته خیلی اتفاقی موقع جستجو کتابها به مجموعه شعر شهرام شیدایی بر خوردم اولین صفحه خیلی ساده و بی پیرایه نوشته بود :مخلص اقا بیژن شهرام شیدایی

چندین سال از ان نشست صمیمی در منزل بهرام معصومی می گذرد اما روانی طبع شهرام کلام نافذ و شخصیت کم نظیرش تا همیشه در اندیشه ام جاری است نمی دانم شاید هم تخته سیاهی است که به قول خودش پشت سرمان نشسته و دل دریایی اش جای نوشته ها . اما به فال نیک می گیرم که اولین مطلب این وبلاگ با یاد شهرام ثبت شد .

                                                                               یادش گرامی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 22:54  توسط بیژن خزایی   | 

ساختار برنامه های گفت وگو محور بر سه پایه قرار دارد.نخست مقدمه یی که مجری بیان می کند.مدت

زمان مقدمه نباسیتی از 90ثانیه بیشتر باشد.

 کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 22:27  توسط بیژن خزایی   | 

مجری برنامه گرامیداشت هفته درختکاری در دهکده المپیک کرمانشاه بودم که استاندار محترم ،جمعی ازمردم ومدیران اجرایی کرمانشاه حضورداشتند،روی صحنه به ذهنم آمد مسابقه ای برگزارکنم،که هم هیجانی درسالن ایجاد بشه 

کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 6:40  توسط بیژن خزایی   | 

                                                                                               

آموزش خبرنگاری حرفه ای ( قسمت اول )  مطالبی که در پی می آید از صاحب نظران هنر خبرنگاری ویافته های سالیان حضور و فعالیتم در رسانه ی ملی است(بیژن خزایی)

حداقل يك(Event) نويسنده چيره دست خبر،نويسنده اي است كه بتواند از هر رويدادي خبر (news) بسازد .
خيلي از افراد رويدادها را مي بينند و عادي مي گذرند چه آن رويداد مهم باشد چه نباشداما براي خبر نويس، رويدادهاي كوچك و بزرگ و دورو نزديك، خيلي سريع با پسند و علاقه مردم، با منافع و مصالح جامعه سنجيده مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 4:26  توسط بیژن خزایی   | 

 

 

 

بیا تا فرصتی هست دوباره عاشق بشویم

شرط دریا بودنه ، بی پارو  قایق بشویم

اگر م دیدیم نمی شه دل به ابرا خوش کنیم

کافیه یه بار دیگه   غرق شقایق  بشویم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 19:0  توسط بیژن خزایی   | 

 

می میره  چشمه بی تو  زوده هنوز ، زود نری

چشم و دل  نگاهی منتظرت بود نری

برای کوچ ورفتن،  همیشه جاده ای هست

تا وقتی از عود عشق به پا می شه دود نری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 18:54  توسط بیژن خزایی   | 

به سرکار خانم پوران در خشنده بانوی هنرمند ومتواضع زاگرس که صمیمانه برای دیدار وانعکاس محرومیت چند خانواده ی کرمانشاهی چند روزی به زاد بوم خویش آمدند ودر تهیه مستندی در این زمینه حقیر را لایق همکاری دانستند که البته نباید از همت بلند بزرگ بانوی کلهر سرکار خانم داوودیان در دیدار ومساعدت این خانواده ها بی تفاوت گذشت

از فتح کدامین قصیده آمده ای ؟

 

غزل ...

که رمیده و آرمیده اند هزاران غزال در مثنوی

نگاه بارانی ات

نه سهرابم که راوی سوختن تهمینه ی دلم گردی

ونه

زخمی جادوی سیمرغ

که مرهم نهی بر دیدگانی که گناهشان

رویینه گیست!

رستمی رمیده رخش و آرشی به زنجیر شده

و

سوخته سیاوشم که به باد دادند خاکستر پاکم را

تاری شکسته و پودی گسسته ام

دلشکسته  یعقوبی باخته  یوسف

اسماعیلی که خنجر فراق ابراهیمش را گلو برید

بنیشین بر دیده ام میهمان بغض حنجرم باش

دیر زمانیست به تاراج داده زمانه

لب ولبخند مرا

گلویم باش وفریاد کن سکوت سنگینم را

آوار پرستو باش و ویران کن اندوه سرد خانه ام را

افشار ترین نادرم

دردانه نادره ی باور مادرم

فرهاد وار ناله ی شیرینم را به تیشه ی حضور

بر گشاده سینه ی بیستون گاهواره ی دلدادگی

نشان کن تا

نغمه سرایی کنم به هزاران زبان

شکوه گمگشته ی کاویانی درفشم را

بردامان زاگرس ...

این پر آوازه کودک البرز

وپاک فرزندان فروزنده ی آتش کوروش

فریاد کن سکوتم را

با تمامی لبانت

صدا کن غرورم را

از فتح...

بیژن خزایی شهریور ۸۹ کرمانشاه

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 21:47  توسط بیژن خزایی   | 

      

 چند رباعی از بیژن خزایی که پیش از این در نشریات محلی چاپ شده بود.

       وحشت زده هرم کویرم بازا 

         همبستر مرده و اسیرم بازا

         جوشنده ترین چشمه آبی وصال  

         مگذار تک و تشنه بمیرم بازا  

       .................................

این دو رباعی به  بهرام معصومی عزیز دوست فرهیخته ام و گذشته های زیبای زادگاهمان

      کودکی هایم چو باد پیچید و رفت 

       مثل تصویر سراب جوشید و رفت

       نغمه ای در گوش من آواز داد  

      یک پرستو از بهار کوچید و رفت

..............................

   خرمن پروانه ام را سوخت و رفت  

   آفتاب خانه ام را سوخت و رفت

   شیون اشکم نکردش همنشین         

  عاقبت کاشانه ام را سوخت و رفت

      .........................

  سلام خدا جون حالتون چطوره                    خوبید شما احوالتون چطوره ؟

مطلع سروده ایست از بیژن خزایی که سالهای گذشته در برخی از نشریات منتشر شد با عنوان نامه فرزند کارمند یک اداره به خداوند بزرگ که به زودی در وبلاگ تقدیم حضور خوانندگان فرهیخته خواهد شد امید که مورد پسند واقع شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 17:58  توسط بیژن خزایی   | 

یک زندگی متفاوت

۱- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید.

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم….»

5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.
21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.

22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.

23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.

24- از شمع هایتان استفاده کنید

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.

26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»

27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.

28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.

29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.

30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.

31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهربانی در تماس باشید.

32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.

33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.

34- بهترینها هنوز در راه اند. کمی صبر کنید…

35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.

36- کار درست را انجام دهید!

37- اغلب با خانواده در تماس باشید.

38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر… ممنونم.» «امروز به … دست یافتم.»

39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.

40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:36  توسط بیژن خزایی   | 

آ با کلاه ،  ا  بی کلاه

مدتها ست میخوانیم

آ ی با کلاه، اي بي كلاه

وچقدر مي سوزد دلم

براي اي بي كلاه ...

اگر باران ببارد يا حرفي نقطه اي بكوبد برسرش/

پدر بزرگ میگفت معلمش  به او اموخته بوداول آی با کلاه بعد آی بی کلاه

می ترسم /می ترسم معلم فردا  یا پس فردا هم به پدر بزرگ هایی که امروز کوچکند وهیچ آیی نمیشناسندهمین را بگوید

کاش میتوانستم حرفی را کلاه  کنم ّ  یا به شکل کلاه حرفی  ابداع کنم/برای سر ای بی کلاه

یا میدانستم کتابی بنویسم که در آن تفاوتی نباشد بین آها /

یا به گوش آی بی کلاه بخوانم واو باورکندکه...

،،  بی کلاهی عار نیست ،،

 آ  ـ ا

اما من آی بی کلاه را خیلی دوست دارم /آخر ،ابر احساس واسب ،با آی بی کلاه زیبا ترند .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 22:40  توسط بیژن خزایی   | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 23:29  توسط بیژن خزایی   | 

 

 خبر در تلویزیون

خبر خوان با مجری خبر تلویزیونی

 گوینده خبر که پیش از این ANCHOR گفته می شد

ادامه در ادامه مطلب

بیشتر نقش خبر خوان را روی صفحه تلویزیون ایفا

 می کرد. این حرفه تلویزیونی در گذر زمان به

 PRESENTER تغییر هویت پیدا کرد.

 

 newsreader, newscaster, anchorman or

anchorwoman,  وازگانی است که هنوز هم

 استفاده می شود.به دیگر سخن گوینده خبر سه

 چهار سالی است که به جای خواندن خبر -

 مسوولیت اداره بخش خبری را بر عهده دارد.

   افرایش توانمندی مجری خبر یک فرایند گام به

 گام است. پیش از حرکت البته بایستی دست

کم چهار محور اساسی را مد نظر قرار داد.

 الف : شروع قوی "" STRT STRONG  این موضوع

 نه فقط برای موفق شدن در اجرا ضرورت دارد

 که کلید پیروزی در هر عرصه یی است.

ب : بیان داستان یا روایتی که قرار است در گزارش

یا بخش خبری گفته شودTELL YOUR STORY.

ج : گزیده گویی که همان پرهیز از پرچانگی است.

 در یک کلمه بایستی از بیان  واژه های حشو -

 زاید و مترادف خوداری شود. KEEP IT SHORT

 

 د :  تکرار – تمرین و ممارست .  REHEARSE یک

 وزنه بردار برای شرکت در بازیهای المپیک که

 ممکن است فقط پنج تا شش دقیقه به درارا

بکشد طی چهار سال متحمل تمرینهای دشوار می

 شود. گوینده خبر هم باید بصورت مستمر تمرین

کند.

حسن عابدینی



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:17  توسط بیژن خزایی   | 


ساختار برنامه های گفت وگو محور بر سه پایه قرار دارد.نخست مقدمه یی که مجری بیان می کند.مدت

زمان مقدمه نباسیتی از 90ثانیه بیشتر باشد.

 ویزگی دوم مقدمه هم انست که بایستی بصراحت محور بحث را روشن کند. بسیاری معتقدند که مقدمه

در برنامه های گفت وگو محور همانند سرمقاله در رسانه های نوشتاری است.  

 پایه دوم در برنامه های گفت و گو محور تهیه یک گزارش کوتاه تصویری در ارتباط با موضوع است.گزارش

گرچه با بهانه خبری روز و تازه ترین تحولات شروع می شود اما کوشش می شود تا مخاطب را با پیشینه

موضوع هم اشنا کند.زمان گزارش که طبعا متکی بر تصویر است بیشتر از 150 ثانیه توصیه نمی شود.

پایه سوم برنامه های گفت وگو هم پرسش و پاسخ از مصاحبه شونده یا مصاحبه شوندگان است.

 نحوه اداره برنامه های گفت وگو محور هم به سه گروه اصلی قابل تقسیم بندی است.

نخست برنامه های گفت وگو محور مبتنی بر اطلاع رسانی. دوم شیوه مبتنی بر تبیین موضوع برای

مخاطبان است. در برنامه های تبیینی به لایه های دوم و سوم موضوع پرداخته می شود.  

 سومین مدل هم حاوی گفت وگوهای چالشی است. این نوع گفت وگو ها معمولا برای مخاطبین جذابیت

 بیشتری دارد.هویت برنامه – موضوع برنامه و  شخصیت میهمان یا میهمانان برنامه نقش تعیین کننده

یی در نحوه پیشبرد ان دارد.

  تهیه کننده و سردیبر بایستی پیش از شروع برنامه محتوای ان را روشن کنند.چینش پرسشها بگونه یی

 باید باشد که مخاطب احساس کند برنامه در مسیری معین در حال حرکت است. مشخص نبودن مسیر

برنامه موجب حرکت زیگزاگی می شود.

 برنامه لری کینگ که دهها سال در سی ان ان اجرا می شود- برنامه " هارد تاک " که گل سرسبد برنامه

های گفت وگو محور بی بی سی است و  .... می تواند از نظر ساختاری مورد مطالعه قرار گیرد.

 ممکن است در میان هر یکصد برنامه فقط  یک برنامه گل کند. بنابر این انتظار این که هر مصاحبه یی

خواسته همه مخاطبان را براورده کند کاری دشوار است. 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 5:4  توسط بیژن خزایی   |